شب نويس ٣ - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 1:27
شبانه سلامي گرم.... كودكي كه دچار يك گرفتگي در شكم خويش بعد از تولد بود شنيدم كه پزشك به خانواده اش پيشنهاد كرده بود كه اورا در ماشين گذاشته و بگردانند زيرا صدايي تداعي ميكند مانند صدايي كه او در رحم مادر خود با اون آشنا بود.... امشب بدان آمده ام كه بيانديشم كه حتي از زمان بدو تولد خويشتن ما با صداه...
شب نويس دوم - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 7:07
همسفران شب سلام... دوباره انگار چشمم به روي ماه شب باز شد و سكوتش فرياد مغز نخفته ام را به جوش آورد... مظلوميت.... واژه اي كه حتي خود اشك آور و غم انگيز است چه رسد به اينكه خود به ديده خويش بنگري... عدالت.... واژه اي كه ديگر حتي رويا شده است براي اهل زمين.... چرا سربلند نميكنيم ياد نميگيريم از آسم
شب نويس ٤تا من - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 7:07
شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ شب نويس ٤تا من صبح نميشد تا من وقت كافي ميداشتم تا چشم در چشم آسمان بدنبال آرزويي چندساله برسم. نوشته شده توسط منجم در ساعت 0:36 | لینک |
شب نويس پنجم - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 7:07
هرآدمي بعضي وقتا نياز داره به سكوت به آرامش به خلوت... اما تو همين سكوت آرامش همش دنبال يه نوايي يه صدايي يه چيزي ميگرده تا تو اون خلوت و آرامش آرومش كنه.... منم اينطورم...الان ساعت چهار و شش دقيقه صبحه...آسمون گرگ و ميش...انوار ستارگان ناپيدا و من چشمانم به آسمان باز... اما انگار گوش هام ...هي قوي